ديگر از هر چه هست بيزارم مثل ابر بهار مي بارم برو اي آن كه بعد ديدارت گره افتاده در همه كارم پدرم با نگاه خود مي گفت لايق لاي جرز ديوارم مادرم مدتيست مي گريد چون گمان مي كند كه تب دارم ديگر اين روزها خودم دارد باورم مي شود كه بيمارم يك نفر گفت خوب خواهم شد به فراموشي ات كه بسپارم گفتم اي عشق اگر بعد ازين بدهي مثل قبل آزارم به تمامي حرمتت سوگند روي قلبت گلوله مي كارم به تو هر چند سخت مديونم به خودم بيشتر بدهكارم هر چه بر من گذشت حقم بود من ازين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 3:1 توسط هديه |
بي انصاف درک کن درک کن احساس ما بي انصاف درک کن اين قلب حساس ما ميدوني بدونه تو ميميرم ميدوني با دل خود درگيرم فکر نکن در اين جهان تا بودم لحظه اي بدونه تو آسوده ام وقتي که از تو دروم .... يک کوه بي غرورم نوايي بي سرورم مـــــــن چشمه اشک سردم بي تو من خود دردم شبنم برگ زردم من اگه درکم نکني ميشکنه قلب شقايق ... ميميره لاله عاشق در دل سرد دقايق اگه درکم نکني ميريزه اشک مصيبت .... پر ميشه درياي حسرت اخي تا به کي منيت ابر بهارانم ....نم نم بارانم... چرا تو اي سنگ دل ظلم فراوان ميکني من غم آوازم ..... ناله هر سازم وقتي که دنيايمو زار وپشيمان ميکني بي انصاف درک کن درک کن احساس ما بي انصاف درک کن اين قلب حساس ما
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 4:14 توسط هديه |
نیستش .
نمی دونم کجاست ؟ چه می کنه ؟
ولی میدونم که ندارمش ...
.
هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم .
نمی خواستم که تو رو
تو گم ترین آرزوهام ببینم .
نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم :
هنوزم دوستت دارم !
آخه تو هول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن ،
تو گیر و دار:
ای بابا !
دل تو هیچ ، حال اون خوش ...
ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بطپه ؟
که با شما
از جون زندگیش بگه ؟
بگه که :
هنوز
زنده است ...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:17 توسط هديه |
وقتی صدات می زنم آروم میشم انگار که با صدا زدنت به یقین زندگی کردن می رسم به روز به روشنایی با اینکه یه دنیا ازت فاصله گرفتم ولی احساست می کنم می دونم مثل همیشه مواظبمی نزدیکمی کمکم کن فاصله ها رو بردارم کمکم کن 
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8:33 توسط هديه |
برای کدامین گناه نکرده است که خاک تنم پذیرای پیچک هایت نیست ؟ آنها برای بی گناهیت نقشه کشیده اند و من تاوان می دهم... چرا که گفته اند بی گناهی خود گناهی نا بخشودنی ست... و ما به هم نمی رسیم برای نشکاندن خط های موازی بینمان... چقدر ساده ایم و فریب خورده در عصر شکستن چرا تابع قانون شدیم ؟؟ کاش مرواریدم را نشانت می دادم کاش آنرا لمس میکردی تا بهانه ای نمی شد برای آنان که می گویند : چشمهایت در حد درکش نیست و دستانت لیاقت لمس کردنش را ندارد... کاش می شد به همه بفهمانم نگاه هایت دنیایی رازند و دستانت پلی برای حیات... روزی خواهد رسید که جاودان است روزی خواهد رسید که ما برای نشکاندن خط ها هزاران بار در خود می شکنیم می شکنیم و به هم می رسیم.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:55 توسط هديه |

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:15 توسط هديه |
کاری به کار مرگ خاکستر ندارم
داغ طلوع لاله را باور ندارم
یک مشت از من مانده باقی در بیابان
***تصویر سرد خواهشم خنجر ندارم
یک شب برای دیدنت خوابی ندیدم
***زان رو هوای خوا ب های تر ندارم
در جستوجوی آسمان آبی تو
***بال خیال من شکسته پر ندارم
عمری سکوت و مردن نبض عطش را
***در پیش چشم خیره ام باور ندارم
گفتم تو شهر بوسه ای سبز قبیله
***گفتی برایت هدیه ی دیگر ندارم
نیلوفر باغ مرا هم سر بریدند
***از خویش پرسیدم چرا من سر ندارم
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 5:13 توسط هديه |

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 7:19 توسط هديه |
درها بسته اند چراغها خاموش ومن در تاریکی مینویسم تا صبح فراموش نکنم که دیشب چه برمن گذشت نور ماه خاموش بود ستاره ها چشمک نمیزدند تو در خواب بودی ونمیدیدی که صورتم نمناک است من ارام می نوشتم از دردهای پنهانم ازشکوه های نگفته ام هیچوقت انها را به تو نشان نخواهم داد مینویسم نه برای تو برای خودم شاید بتوانم راحت تر بخوابم وقتی صبح بیدار میشوم این دست خط را فقط خودم خواهم خواند نه به خاطر اینکه در تاریکی نوشته ام و خواندش سخت است چون تو انها را نخواهی فهمید
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:32 توسط هديه |
چه بد موقع گمت کردم، درست وقتی باید باشی
درست وقتی جلو چشمام، باید بی وقفه پیدا شی
چه بد موقع تب عشقت، از اوج عاشقی افتاد
گمونم این تویی که باز، می خوای تنهای تنها شی
به تو معتاد بودم من، تو ترکم دادی از عادت
من عادت کرده بودم به نقاب روی اون صورت
هنوزم لحظه ها بی تو شبیه خوابی از درده
به بهتی دائمی من رو نبودت مبتلا کرده
چه بد موقع خزون تو، به برگا می زنه زردی
تو بد وضعی منُ با این هجوم غم طرف کردی
بگو تو قحطی دستم، حالا که پیش تو نیستم
واسه تنهایی دستات کدوم دستُ هدف کردی؟
به تو معتاد بودم من، تو ترکم دادی از عادت
من عادت کرده بودم به نقاب روی اون صورت
هنوزم لحظه ها بی تو شبیه خوابی از درده
به بهتی دائمی من رو نبودت مبتلا کرده
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:47 توسط هديه |
| ||||||