درها بسته اند چراغها خاموش ومن در تاریکی مینویسم
تا صبح فراموش نکنم که دیشب چه برمن گذشت
نور ماه خاموش بود ستاره ها چشمک نمیزدند
تو در خواب بودی ونمیدیدی که صورتم نمناک است
من ارام می نوشتم از دردهای پنهانم ازشکوه های نگفته ام
هیچوقت انها را به تو نشان نخواهم داد
مینویسم نه برای تو برای خودم شاید بتوانم راحت تر بخوابم
وقتی صبح بیدار میشوم این دست خط را فقط خودم خواهم خواند
نه به خاطر اینکه در تاریکی نوشته ام و خواندش سخت است
چون تو انها را نخواهی فهمید
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...