درها بسته اند چراغها خاموش ومن در تاریکی مینویسم

تا صبح فراموش نکنم که دیشب چه برمن گذشت

نور ماه خاموش بود   ستاره ها چشمک نمیزدند

تو در خواب بودی ونمیدیدی که صورتم نمناک است

من ارام می نوشتم از دردهای پنهانم    ازشکوه های نگفته ام

هیچوقت انها را به تو نشان نخواهم داد

مینویسم نه برای تو    برای خودم شاید بتوانم راحت تر بخوابم

وقتی صبح بیدار میشوم این دست خط را فقط خودم خواهم خواند

نه به خاطر اینکه در تاریکی نوشته ام و خواندش سخت است

چون تو انها را نخواهی فهمید

چه بد موقع !

چه بد موقع گمت کردم، درست وقتی باید باشی

درست وقتی جلو چشمام، باید بی وقفه پیدا شی

چه بد موقع تب عشقت، از اوج عاشقی افتاد

گمونم این تویی که باز، می خوای تنهای تنها شی

به تو معتاد بودم من، تو ترکم دادی از عادت

من عادت کرده بودم به نقاب روی اون صورت

هنوزم لحظه ها بی تو شبیه خوابی از درده

به بهتی دائمی من رو نبودت مبتلا کرده

چه بد موقع خزون تو، به برگا می زنه زردی

تو بد وضعی منُ با این هجوم غم طرف کردی

بگو تو قحطی دستم، حالا که پیش تو نیستم

واسه تنهایی دستات کدوم دستُ هدف کردی؟

به تو معتاد بودم من، تو ترکم دادی از عادت

من عادت کرده بودم به نقاب روی اون صورت

هنوزم لحظه ها بی تو شبیه خوابی از درده

به بهتی دائمی من رو نبودت مبتلا کرده