عادت
من دیگه عادتم شده بسوزم و دم نزنم
من دیگه عادتم شده روزی هزار بار بشکنم
من قسمتم همینه که بمونم و نگاه کنم
تو راه عشق و عاشقیم غرورمو تباه کنم
گله ندارم از کسی چون عادتم شکستنه
زخم دروغای رفیق شیرین ترین زخم منه
من تشنه محبتم تو این زمونه سیاه
حقم همینه بشکنم از هر رفیق نیمه راه
خسته ترین زنم ولی امید من رهاییه
سوغات هر رفاقتم اشکهای بیوفاییه
تو هر رفاقت سهم من گریه بی سروصداست
تو هر شکستن دلم شاهد گریه هام خداست
عادت شده برام یه روز دوباره تنها موندنم
چون با تموم خوبیام اونکه فدا میشه منم
انگار که قسمتم اینه من باشم و همه برن
یه عادته که قلبمو نامهربونا بشکنن
سوختم ولی از غصه هام با هیچ کسی دم نزدم
شکر خدا تو عاشقیم مدیون حرفم نشدم
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...