در میان گریه هایم ، همچو یك شمع مذابم 
در میان آرزو ها ، چون كویری در سرابم
چشمه ای خشكیده ، از امواج آبم 
من سرودی در گلو ، بگرفته از غم
تار رنجم ، من ، ربابم
من چو قانوسی ....
به تاق بی كسی
ما’وا گرفتم
شمع بی نورم، كه در فانوس جانم
جا گرفتم!
قوی تنهایم ، كه در تنهائی خود
رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی 
مرغ غم در جان من 
خوش كرده منزل
وای بر من ، وای بر دل!

خیلی سخته ولی خدا حافظ.

 دیدمش از دور که می رفت

اشک سردی تو چشاش بود

اون نمی خواست بره اما...

زنجیره اجبار بهاش بود

می شنیدم هق هقش رو

که می گفت تا فردا بدرود

لحظه های تلخ بود اما

دل من منتظرش بود

به سلامت ای همه کس

می دونم که بر می گردی

میدونم دلت همین جاست

از دلم سفر نکردی

خیلی زود رفت لب جاده

اما من اونو می دیدم

خداحافظ گفتنش رو

خیلی روشن می شنیدم

چند قدم مونده به بودن

ذره ای نزدیک تر از من

سره وعوه مون نشستن

تشنه ی به تو رسیدن

بغض سردم نعره می زد

خداحافظ عشق رویااااااااا

می مونم تا بربگردی

روی نیمکت لب دریاااااااا

دل من


دل من خستگيات خيلي زياده مي دونم

دل من تنهاييات پر از سواله مي دونم

دل من خنديدنت فقط تو خوابه مي دونم

دل من آرزوهات نقش بر آبه مي دونم

دل من تحملت مثل يه كوهه مي دونم

دل من عاشقيات مثل جنونه مي دونم

دل من صبوري و كسي سراغت نمي ياد

دل من خسته اي و صدا ازت در نمي ياد

دل من اميد تو فقط بايد خدا باشه

دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه

 

......... , . - . - , _ , .......
......... ) ` - . .> ' ( .......
........ / . . . .`\ . . \ ........
........ |. . . . . |. . .| ........
......... \ . . . ./ . ./ .........
........... `=(\ /.=` .........
............. `-;`.-' ............
............... `)|.. ... , ........
................ || _.-'| ........
..... |\.....,_|| \_,/ ........ 
....... | \.... \||.// .............
....... |  \ ,. ||/ ............. 
........\`  \.,||\, ............
.......... -\._..\||/ .............   
.........   \.-`|| ...............
.............. \,_|| ................
................ \|| ...............
.................. || ............…
.................. || ..............  
................. |/ ...............
..................................

گلی هدیه برای هدیه گل!!!

سرنوشت من همینه؟!!

خاطره هامو که بغل کردم ،دلتنگی رو از رو شونه هام تکوندم

اما قدم های خستم جز با جاده ی دلتنگی آشنا نبود

تنهایی غربت میاره ، تلخه

مث حقییقت زندگی منو عذابم می ده

می خوام اشکامو تهدید کنم ببارن اما

شونه ای نیست که اشکامو مهمون کنه

دستام سنگینی خاطره هامو تاب نمیاره

مجبورم یه گوشه ی خلوت بذارمشون و برم

به خدا راحت نیس چال کردن اون همه خاطره ی تلخ

ولی چاره ای نیست همشونو زیر یه عالم خاک ریختم

دلم واسه سرنوشت خاک می سوزه

نمی خوام حس کنم مسافرم اما کوله پشتیم

اینو می گه می خوام از شرش خلاص شم

انداختمش یه گوشه و به را ه رفتنم ادامه دادم

اونم تو یه مقصد گنگ و بن بست

حالا منم و جاده و تاریکی

دیگه فقط تنهاییه که روحمو چنگ می زنه

پلکام شدن ابر بارونی

با هر قدمی که بر می دارم ،یه قطره

بی کسی رو اروم هل می دن تا رد پامو ببوسن

می دونم هیشکی بدرقم نمیکنه

ترانه های تنهاییم جلوی چشمام حرکت می کنن

مرگ لحظه هامو دیدم،شک ندارم

چه بده بدونی کسی منتظرت نیست

من میدونم ولی بازم می رم

می دونم جز من و خزون کسی عابر

این جاده نبوده ،میدونم...

من محکومم به تحمل تنهایی من با غرورم

هیشکیو باخودم هم قصه نکردم

من تو انزوای خودم مرگو بارها لمس کردم

مرگ احساسمو

کاش روز بشه اما اینجا فقط شبه

یه شب پر تاریکی

از گشتن و پیدا کردن حتی

یه قطره نورکه نا امید می شم

تنم خسته می شه

سرمو رو شونه های تقدیر تکیه می دم

میدونم تقدیر ،قادره بدترین شکل

غربتو برام ورق بزنه

زیاده خواهی کردم،سهمم

جز غربت چیز دیگه ای نیست

سرنوشتم همینه

به دیدارم بیا هر شب"

در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشن تراز لبخنند"

 

از آن روز می ترسم

که در سرمای سخت کوهستان

بمیرد روزگار گرم ما

من از سرما نه؛

ولی از ماندن،ماندن بی هیچ می ترسم

چرا باید بمانیم؟

گرچه می دانی و می دانم که باید رفت

چرا باید نخوانیم؟

گرچه می دانی و می دانم که باید خواند.

چرا از راه می ترسیم؟

گرچه می دانیم باید رفت؟

چرا باید از آن صخره

و از آن بوران شوم دره

که می لولد اندرونش ترس، ترسید؟

تو می دانی!

صدای خشمناک باد و آواز شوم مرغان سیه

درون کوه بارها می پیچد

و رهروان را

گرچه مردند، می ترساند

 

تقدیم به تو!

و مشتاق خواندن اشعارت هستم....

پاییز...

تو هم تمام میشوی....

مثل تمام فصل های پاییز...

روزی تو هم تمام می شوی.....

زیرپای رهگذری ...

                  که آمدنش را انتظارکشیده بوذی....

و صدای خردشدن برگ....

و تو.....

 اینگونه تمام میشوی.....

با توام با تو خداي مهربون

یک کمی معجزه کن  چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست...
کوچه های دل من
باز خلوت شده است  
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند 
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هرجا رفتم
:جار زدم
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل  مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید   
با توام با تو خدا
 بیا این دل من مال خودت   
خواهش می کنم ای خدا
ببر این دل را نزد خودت  

 

 

دلم گرفته   ای خدا ، خسته از این تنهاییم            

گم شدم و دربه دره یه مشت دل تو خالیم

خونت کجاست خدا جونم ، کجای غربت میشینی

کجا واسه مسافرا ، از باغچتون گل میچینی

منم مسافرم خدا ، پاهای خستمو ببین !

اشکامو پاک کن و بیا ، کنج دل تنگم بشین

بشین کنار دل من ، کنار این گل بوته ها

تا که غزل بگه واست ، غزل فروش قصه ها :

یکی بود ، یکی نبود ، زیر گنبد کبود

غیر از خدای مهربون ، هیچکسی تنها نبود

عطر دوستی همه جا ، ما تو شهر خوشحال بودیم

دلمون خوش بود که صبح ، به همه سلام بگیم

یکی بود عاشق ماه ، یکی هم خورشید به دست

یکی با شب حرف میزد ، یکی چشماشو می بست

ابر ما غصه نداشت ، باروناش بهاری بود

توی ایوون رو دیوار ، همه جا قناری بود

شادی و مهر و صفا ، پر می شد تو کوچمون

بوی گندم عطر یاس ، می پیچید تو خونمون

فاصله تا آسمون ، قد یک راز و نیاز

قد اشکی که ز دل ، می چکید روی نماز

رنگ یک رنگی تو شهر ، آدما ساده بودند

مثل پروانه و شمع ، همه دلداده بودند

دلی که دلتنگ می شد ، یا خبر از غم می شد

بی درنگ از همه جا ، صد تا دل مرهم می شد

همیشه بهونه بود ، تا بارون بیاد به شهر

اون موقع بود که همه ، می رفتند زیر یه چتر ...

تکرار

از زندگی از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هركه و هر كار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولی نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

هر شب

هر شب
فندکم را چک می کنم
تعداد سیگارهای داخل پاکت را
یک به یک شمارش می کنم
خوش ندارم
حسرت کامی بی سیگار
تا صبح
بر روحم بماند ...
دردهایم را
از انتهای دل نداشته
بیرون می کشم ...

هر شب
در آرامش تاریکی
سینه خسته ام را
با فریاد های پس انداز شده
بیرون می کشم
دست میکشم بر رویشان
و حیفم میآید از فریاد !
فریادها را می خورم
و جایشان
نجوا و سکوت سر میدهم ...

هر شب
به ماه نگاه می کنم
ماه با چشمهایش
برای چشم هایم
لالایی سر میدهد
و من
بغض های خورده
بغض های کال
بغض های تا همیشه بی قرار
را
از گلو
بیرون می کشم ...

هر شب
تاب می خورم
بین زمین و آسمان
و گنگ
در حیرتم
که اهل کدامیک هستم
زمینی یا آسمانی ! ...

هر شب
برای خودِ از همه بیگانه
بساط پهن می کنم
و تنهایی ام را
مزه مزه می کنم
هر شب ! ...

سر اين قصه بگير و بنويس...

مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس

اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب!!!

راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده...

پيکر نازک تنها قلمم ؛زير آوار غم و درد ببين خرد شده!!!

مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس...

مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس!

من دگر خسته شدم

راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند!!!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زيباييست؟!

 رنگ مرگي آبيست؟

مي تواني تو بيا؛ اين قلم ؛ اين کاغذ...

بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس

بنويس از کمر بيد شکسته ؛ و يک پنجره ساکت و بسته!!!

ازمن! "آنکه اينگونه به اميد سبب ساز نشسته"

هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش

صحنه ي پيچش يک پيچک زشت؛ دور ديوار صدا!!!

حمله ي خفاشان!!!

جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟

کاغذت مي سوزد؟

من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا

اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب...

من دگر خسته ام از اين تب و تاب....

تو بيا و بنويس... 

 

پنجره

Image and video hosting by TinyPic

صداى سكوتِ اين حنجره

داره گم ميشه تو يك تناسب بى منظرهِ

اره كشته شد له شد تكّه تكّه شد با خنجر ه

خنجره بى رحم بود توى ترسيم يك پنجره

بستن اون پنجره شكستن دل من

باز شد چاهِ غم تو اين سينه بى نفس

عاشق ، بى كس ،سگ صفت

بيابان گردِ گشنه بزن بر سر دست خود

هيچ كس نيست دهد تو رو يك نخود

نيست دگر پنجره كه باز شود بر تو

نگرد در نيم شب دنبالِ يار خود

در دور دست يك منظرهِ تصور كن تصوير يك

پنجره كه شايد روزى باز گردد

از برِ تو كه حتى ندارى يك پروانه از اين دنيا 
 
   كه نكرد رحم بر دل سگ عاشقان

همه سرابه...

به هر طرف که مینگرم جز سراب نمیبینم٬ جز بی رحمی ادمهای نقاب زده در این برهوت همه گرفتاریم و هیچ کوششی نیست برای رهایی که هر چه دست و پا زنیم بیشتر به نیستی نزدیک میشویم ...

نفرین چه کس مرا گرفت که این چنین سرگردان شدم٬ بی کس و تنها فقط با کوله باری از چه کنم...

چه کس نتوانست خنده را برلبهایم حتی برای دقایقی ببیند که این چنین لبخند برایم بیمعنا شده ..

سراب میبینم همه چیز را وسراب شده ام در نگاه همه ..

پریشان و سرگردان به مانند برزخ شده است دنیای کوچک من!

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما...

به کجا میری عزیزم قفس تمام 

             واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم                   دل خوشیم به اینکه شاید سحر و یه روز ببینیم

افســـــــــوس

افســـــــــوس

.

.

.

 

امشب به سوگ آرزوهام نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق مي ريزم

امشب شمع حسرت آرزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره آب مي شود

امشب براي مرگ آرزوهايم لباس سياه پوشيدم

کاش امشب کسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي آمد

کاش امشب توبودي ودلداري ام مي دادي ودفترکال آرزوهايم راورق مي زدم

اما افسوس که نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا

عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا

تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا

بی تو تنهاترینم

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریا یی پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از من

و دیگر هیچ از من نمی ماند

و من تنهای تنهایم

گریستم   

 گریستم ... گریستم تا تلخی نبودنش را

از تن تب دار و خسته ام  رها کنم

گریستم

گریه از انتظاری کشنده

انتظاری سخت تر از سخت  

لحظه ها !! خدای من!؟

بی جان و مرده اند

باید  شمارش کنی !

انتظار.................. تماشا...

گریستم...

گریستم، بر جنازه سرد ویخ زده امید هایم

و چه سرگردان و بیهوده

بر آرزو های بر باد رفته ام  گریستم

 

 

من اگر پشت خودم پنهانم...               

 

 

       من اگر خسته ترين انسانم...    

 

 

                  به وفاي همه خلق بي ايمانم...!!!  

 

 

می خواهم بنویسم....

می خواهم بنویسم....

 به اندازه ی تمامه دلتنگی هایم می خواهم بنویسم ....

به اندازه ی تمامه حرفای ناگفته ام می خواهم بنویسم ....

به اندازه ی تمامه غم هایم می خواهم بنویسم ....

کاش می شد نوشت ...کاش ...

افسوس ... افسوس که عمرم مجالی برای این همه نوشتن نمی دهد ....

افسوس که دلتنگی هایم ، حرف های نا گفته ام و غم هایم  آنقدر بسیارند که نمی توانم

انها را بنویسم که  می باید نا نوشته آنها را بگذارم .... .

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد..

 

فاصله

بـــــــــاز هم باید بنویسم ...

 بـــــــــا کوله باری از غم !بــــــاز هم مینویـــسم بــرای خــــــــودم !واســــــــه ی دلــــــــــــــم ! دل کوچیـــــــــکم !دل کوچیــــکی کــه یک زمـــانی احســاس داشــت !دلـــی کـــــــــه عاشـــــــــــق بود ...

واژهايي رو مینویسم که دلم میخواست یک زمــانی روبروش مي گفتم ...

میدونــــم دیـــگه گفتـــن ایـــنا هیـــچ سودی نداره، نمیخوامـــم داشتــه بــاشه ! تنها گوش شنوا برای اینهمه دلتنگی های من، نوشتـــــــنه !! امروز به یــه چی فکر میکردم ...

بــه یک سوال !!

ســـوالــی کــه هیــچ جوابــی واســش ندارم و پیدا نکردم !به اینکه من کجای زندگی مشکل دارم که همیشه باید کم بیارم ؟داشتم فکر میکردم که زمونه چه بازیهایی که با من نکرده !! انگار بهتر از من کسی رو گیر نیاورده ! منـــی که یــک زمــانی مــن بــودم !!منـــی کـــه ...

یک روز از این زمونه شکایت میکنم ...شکـــــایـــت از نامردیـــاش میکــــــنم ! اما به کی !؟ به کسی که خودش سرنوشت مارو مینویســـــــه !؟همــــون کــه قــاضی ایــــن دادگـــاه سرنوشــتهههههه چی بگم !؟ مگه خودش نمیبینه !؟ مگه خودش نخواسته که من همبازی بازی های روزگار باشم !؟شایـــــــد ایــن قسمـــت منه ... اما آخــه خــدا جــون ...خــــــدا جـــون چــــرا آخـــه مــن !!؟شاید میخواد اینطوری منو محکمتر کنه !

شاید اینها همش یه خوابه ...

خـــوابی کــه پــــا بشی دیــگه اینجــا نیستــی !!یــه خـــواب کــه بیداریـــــــش مـــرگـــــــــه !!یه بازیـــــه ...بـــازی کــه برنـــده و بــازنـــدش از همــــون اول معلــومه !باید طاقت بیارم، مگه نــــه ؟آخــــــــه چـــرا خـــدا !!؟چــــــرا وقتی آدمها منو فریب میدند، من خودم فریبی نکنم ؟آخـــه خــدا جــون منــم کــه بلـــــدم !امـــا چیکـــار کنـــم کــه نمیتـــــونم !آره... باید زنده باشم و زندگی کنم با همه سختی ها و مشکلاتی که دور و برم رو پر کرده ! خوب که نگاه میکنم میبینم جز تنهایی هیچ رفیقی برام نمونده ! بازم معرفت تنهایی که یک لحظه تنهام نمیزاره !!

اشک چشمام جاری شده چطوری میخوای جواب اشکهای من را بدی ای روزگار بی معرفت

خدا دلم براش تنگ شده دیگه بسه بسه بسه

نمیتونم مگه خودت نمیبینی

برای همه دلتنگیهام ... سه تا نقطه می گذارم

کاش میشد داخل این سه تا نقطه را ببینی...

من تنها میان اینهمه تنها، تنهای تنهایم ...و تنها با تنهایی توست که با تنهایی خویش سازگارم

مرا این گونه باور کن :

                                     کمی غمگین

                                                        کمی خسته

                                                                           کمی از یادها رفته ...

دختر ماه آذر


جشن ِ تولد ِ توئه
میلاد هر چی خاطره
روزی که غیر ممکنه
هیجوری از یادم بره

 












دخترِ ماه آذر

از انتهاى پاییز
 تا ابتداى برفى
عصیانِ آدمكها
 حوّاترین دو حرفى

 
بازى رقص و آتش
جنون شك و باور
پایانِ خش‏خشِ برگ
دخترِ ماهِ آذر

 ابرى‏ترین دقایق
 پیرهنِ لحظه‏هاته
اما خودت بهارى
خورشید توى چشاته

هجومِ بادِ وحشى
جنگِ تگرگ و شیشه
یاغى‏ترین زمستون
حریفِ تو نمى‏شه

همبازى خزونى
دخترِ ماهِ آذر
تُو آسمونِ چشمات
ترانه پَر، غزل پَر

بغضِ درختِ نارنج
پیچكِ التماسى
تُو خاطراتِ كوچه
عطرِ نجیبِ یاسى

هق‏هقِ زخمى ابر
محتاجِ شونه‏هاته
گریه‏ترین ترانه
همقفسِ صداته

دخترِ ماهِ آذر
همبازى خزونى
رنگین‏كمونِ احساس
خورشیدِ مهربونى