خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره ...به

كسی توجه نمی كنه ..از كسی خجالت نمی كشه ... می باره و می باره

و... اينقدر می باره تا آبی شه ...‌آفتابی شه ...!!! کاش ... کاش می شد

مثل آسمون بود ...كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره

 آفتابی شی.

...؟

...؟

 

من یه خستم!

من تو یه قایق تو یه دریای خسمگین و پر تلاطم ٬پر از غم و اندوه تنها افتادم

و یه چیزی هست که اجازه ی پارو زدن و رسیدن به ساحل رو به من نمیده و

منم که تو این دریا غرق می شم...!

ای خدا.....................................!

در مستی می‌خوابم و در مستی خوابت را می‌بینم... آن‌قدر عمیق که متوجه نمی‌شوم دستم نزدیک به شش ساعت زیر تنه‌ام مانده و روز را با گریه از درد شروع می‌کنم. صاف نمی‌شود. کبود شده و هیچ‌کس نمی‌فهمد که چطور غلت زده‌ام روی مچ‌ام و به این شکل فجیع رویش خوابیده‌ام و شش ساعت درد را نفهمیدم... هیچ کس جز خودم نمی‌فهمد، جز خودم که آن خواب عمیق را با خواب تو داشتم... و هنوز نمی‌دانم گریه‌ام به آن شدت، از درد دست بود، یا از پرت شدن در واقعیت که هیچ بویی از خواب دیشب در آن نیست.

در تو حل می‌شوم... آرام آرام. آن‌قدر که دیگر هیچ اثری از خودم نبینم...
 

رنـــگِ نـــگـــات از اوّلــم خــیلی منو تکون نداد

دستایِ  سردِ تو به من حسِّ خوشِ جنون نداد

به هر کی گفتم که شاید یه روزی مال من بشی

رویِ خوشــی به مـــن و انتــخابِ من نشون نداد

از اوّلـــم دیــده بــودم تـوُ چشمِ تو وفــا نبود

همش با دیگرون بودی حـواسِ تو به ما نبود

بـی هــوا هــر وقــت اومدم از راه دور ببینمت

دیدم که لبخندایِ تو هیچ کدومش به جا نبود

از اوّلـم محبّتـــام تــُو قــلـبِ تــو اثــر نــداشت

نصیحتام هیچ کدومش روی کارات ثمر نداشت

قــولــا و وعـــده هـای تو یه طبلِ پوچ و خالی بود

دوسِت دارم گفتنِ تو هیچی نداشت پوشالی بود

خــدا رو شُــکر که قلــبِ مـن اون دلِ سنگتو شناخت

خـوب شد که قلبِ عاشقم هستیشو پیشِ تو نباخت (شک دارم!)

دُرُست مث تقویمی که عوض می شه سر بهار

میندازمت یه گوشه و دیگه میزارمت کنار

بغض

 

بغض داره خفه ام میکنه لعنتی

چرا داغونم میکنی ؟

با اینکه دیگه به هیچ عشقی اعتقادی ندارم ولی نمی دونم چرا هنوزم دلتنگم ... نمی دونم چرا هنوزم جای خالیش اونجاست ... نمی دونم چرا هنوزم چشمام پر از اشک می شه ...

این روزا دیگه جایی واسه عشق و عاشقی نمونده ... همه چیز به نرخ روز شده ... کسی که با تمام سختی ها و مشکلات اگر هنوزم موندگار باشه دیوونه خطاب می شه ... این روزا همه عاقل شدن ... دیگه کسی دیوونه نیست ... حداقل دیگه از اون دیوونه ای که من می شناختم خبری نیست ... نمی دونم چرا پر از بغضم ... نمی دونم چرا هنوز به دنبالش می گردم با اینکه می دونم جاش خالی شده ... نمی دونم چرا هنوزم این حس ولم نمی کنه ...

نمی دونم چرا باور خیلی چیزا برام سخته و غیر ممکن .. نه اینکه بخوام از واقعیت فرار کنم ها٬ که البته اکثرا این کار رو می کنم٬ اما واقعا نمی تونم خیلی چیزا رو باور کنم٬ یعنی اگر باور کنم باید با واقعیت تازه ای کنار بیام که تحمل دردش مثل از دست دادن یه عزیز می مونه ... ولی دیدن خیلی چیزا هیچ راهی برام نمی ذاره جز اینکه فکر کنم اون فکرا واقعیه ...

....

باورم نمی شه که همینطور ساکت و خونسرد بشینی و نگام کنی و بذاری همه چیز بره زیر سوال و تو برات حتی سر سوزن هم مهم نباشه ... به من بگو که دروغ نبوده ... همین

آدمـک

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دست خطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

حرف دل....

غمی دارم در دل

که شاید نتوان با کس گفت

نتوان گفت از این قصۀ پر درد،

قصه ای پر از اندوه،

دلم گرفته از این غم،

فکر میکنم و میگویم آه...

طاقت دوری ندارم

توان تحمل هم ندارم

ذره ذره آب میشوم و دمی بر نیارم.

فکر میکنم ....

5 سال............

60 ماه........................

1800روز..........................

باز فکر می کنم.......................

دوستش دارم.

برای دوست داشتن هدف دارم.

خدایا ،

غمم را با که گویم که نیست،

جز تو شنوایی که بشنود                                  جز تو بینایی که اشک مرا بیند

تو مرا میفهمی

کمکم کن..........

که بیشتر از هر زمانی محتاجم.

عشقی که در دل دارم « ع ش ق »

عشق .......

خدایا کمکم کن.

مگر اشک مرا نمیبینی؟

مگر غم مرا نمیبینی؟

خدایا تو را دارم

دوستت دارم.

به درگاهت آمدم....

شانه هایی پر محبت میخواهم

نمیدانم...

نمیدانم...

پرِدردم، پر اندوه

فریاد،فریاد، فریاد

آی مردم

گوش کنید...

دوستش دارم

گوش کنید، صدایی می آید، گوش کنید...

سرنوشت.....

باز هم آمدی تو بر سر راهم                          آی عشق میکنی دوباره گم راهم

دردا من جوانی را بسر کردم                         تنها از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است         خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی                            دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور                          دنیا سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم                               چون غریبی غرق در رازم

گمشدم در غربت دریا                               بی نشان و بی هم آوازم

میروم شب ها به ساحل ها                       تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا                                مینویسم اوج غم ها را

27

فراموش شده....

 
اویز چشمم خواهد ماند اشکهایم به یاد تو

به یاد ان لحظه که

مرا زیادت بیرون راندی

دیگر گذر زمان را حس نکردم...

چرا که از بازی روزگار

با فراموشی تو فرامووش شدم....

جرم تنهایی

دلم واسه تنهایی میسوزد

چرا هیچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهی کرده که تنها شده

جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت

دنبالش دویدم

ولی او رفته بود تنهای تنها

نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم

از گریه، چشمانش قرمز بود

برایش گریستم، آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم 

دنیا که شکل شکل تنهایی ست


ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست


مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن


دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن


در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما


همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها


فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند


همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند


به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

خاطرات

تو خاطراتت را به فراموشی می فروشی

 و

 من خالق خاطراتم را..

 من تو را به فراموشی می سپارم..

 خاطراتم را دوست می دارم..

 تو را در باغچه خانه مان خاک خواهم کرد..

 شاید روزی روزگاری در آن طرف خوشبختی سبز شدی.

 و

 فقط می ماند بدهی من به تو..

 آن هم باشد وقتی هر دو ساکن آسمان شدیم..

 کوه به کوه نرسید اما من به تو خواهم رسید..

تو نمي داني

 

تو نمي داني هيچ

چه ها مي گذرد در سر بي حوصله ام

خوش به حال تو كه اندازه ي تو

از ته پاشنه تا فرق سرت بوده و است،

خوش به حال تو كه جز موي طلايي بلند

كه رسيده است به خلوتكده ي دامانت

رشته اي نيست كه سر در سر تو بگذارد

اخر شعر من است

خواستم بنويسم برو اي بيگانه،بي وفا،باز نيا

ليك دل مي گويد :

من تو را مي خواهم ..

زهایم کرد ...

گلي از تبار خون

2zgclxt.jpg

ازم گرفت...

 

سرنوشت بدیه اول جاتو ازم گرفت

صبح فردا شد دیدم رد پاتو ازم گرفت

تا می خواستم به چشای روشنت نگاه کنم

مال دیگری شدی و چشاتو ازم گرفت

تو رو جادو کرد یکی با یه چیزی مثل طلسم

اثرش زیاد بود و خندهاتو ازم گرفت

سلامت،خداحافظیت،عزیزمای نقره ایتو ازم گرفت...

دلم را به تو دادم ... حیف


خیلی تنهام

cartpostaleto.blogfa

 

در مراسم تدفين خودم شركت ميكنم

دريغ از يك شاخه گل بر مزارم

تنها مي ايستم

به تماشاي سكوت درختان

و شنيدن هياهوي باد

كسي نيست

جز خودم

جز تپيدن شقيقه ها

جز تازيانه ثانيه ها

جز تاريكي در هم پيچيده افق

جز لرزش پاها بر سستي خاك

جز هيچ كس

نه دستي بر دست

نه دستي بر شانه

نه نوري در خانه

نه شوري در ميان

نه عشقي در نهان

هيچ آري پر از هيچي

عظمت اين هيچي

مرا ميترساند

مي لرزاند

ميگرياند

پوكم ميكند

اره ام ميكند

خوارم ميكند

مي خراشد م

به شدت آگاهم ميكند

كجاست بي هوشي

كجاست فراموشي

خاموشي خودكشي

حتي مرگ هم نابودي نيست

كجاست نابودي مطلق

رهايي از امتزاج

رهايي

رهايي

رهايي

دلم را به تو بستم ای طناب دار زندگیم

زندگی شیرین است

ناز شصتت ساقیا

همتی کن جام من خالی شده

می بده این خسته را

خسته ام از انتظار ، باز گیرم از خیال

یاد بی مهری یار ، سینه ام را می درد

زندگی با ضربه های تازیانه هوش از من می برد

سهم ما از زندگی ، شد همه تکرار لحظه ، پای خسته

سر پناه خستگیمون،  غربت و  درهای بسته

نیست دیگر نای رفتن ، نیست جایی بهر ماندن

نیست حتی آشنایی که بپرسد هان فلانی!

در چه حالی ؟ زنده ای یا مرده ای؟

بگذریم

جام من خالی شده،

 وقت ، وقت رفتن است

لیک میگویم تو را:

 با همه این اوصاف

با وجود طعم تلخ ضربه های تازیانه ،

 درد عشق و زخم کهنه

با وجود بغض و حسرت ، رنج و نفرت ، قلب پاره

زندگی شیرین است

چون پر است از رویا ، چون پر از امید است

:: نبودن تـــو

توی قلبــــــم غیر عشقت هر چی عشقه دیگه مرده
دست بی رحم زمونه نفســـه عشقــو شمرده
منو از تـــو، تـــو رو از من به چه آسونــــی جـــدا کرد
دست سردش دست ما رو تــــوی کوچه ها رهـــا کرد
تــــوی کوچه مثل بارون سر رو شیشــه ها می زارم
چاره ای به جز تحمل غیر دلتنگــــی ندارم
دیدن تو مثل رویـــا رفتنت مثل یه کابــــوس
کاش می شد پیشم بمونــــی کاش می شد بمونـــی افسوس
حالا دست سرنوشته که بمونم یا که نمونم
دیگه از عشق و محبت تا همیشه گریزونم
خواب چشماتــــو ندیدن واسه من کابوسه مـــرگه
قصــــه ی نبودن تـــو شعـــر تلخ بــاد و برگــــه


 
یک زمانی توی زندگی ام فقط خودم بودم که میشکستم ..

مثل یک شیشه .. یا یک اینه قدی که جلوی چشمت با تمام عظمتش خورد میشه و میشکنه

تا حالا دیدی؟!

همیشه میگفتم چرا ؟ چرا من انقدر راحت خورد میشم.. چرا کسی صدای شکستن این شیشه

رو نمیشنوه .. مگه صدا .. نمیدونم مدام میشکستم و فقط خدا بود که منو دوباره خمیر میکرد و

یک شیشه جدید میساخت .. اما دل بازیافتی که دل نمیشه.. میشه؟

شیشه ای که منو میساخت انقدر بازیافت شد که دیگه رنگش تیره شد.. کدر شد

سخت شد یا شایدم سنگ شد

حالا این من .. این شیشه ای که سنگه .. این منه که دیگه نمیشکنه..

امروز من دارم شکستن کسانی رو میبینم که روزی عزیز ترینم بودن بهترینم .. نازنینم

اما دیگه صدایی ندارم .. اخه تو از سنگ صدا شنیدی ؟

میترسم .. میلرزم .. میرنجم .. میگریم اما کاری از این تن رنجور ساخته نیست

باور کن !

باور کن تلافی نمیکنم .. باور کن دوستتان دارم و شاید دوستت دارم

اما نمتوانم بهترین

شاید روزی برسد که من بازیافتی را ببرند به اصلم .. اونجایی که از نو میسازن

یک من تازه .. شاید صیقلم دهند .. شاید تو هم باشی

اما میدانم این منی که من است دیگر هیچ ندارد که به تو تقدیم کند

مرا ببخش..

میدانم که میبخشی همچون منی که بخشیدم

 

ما را به دعا کاش فراموش نسازند

رندانِ سحرخیز که صاحب نفسانند...