یک زمانی توی زندگی ام فقط خودم بودم که میشکستم ..
مثل یک شیشه .. یا یک اینه قدی که جلوی چشمت با تمام عظمتش خورد میشه و میشکنه
تا حالا دیدی؟!
همیشه میگفتم چرا ؟ چرا من انقدر راحت خورد میشم.. چرا کسی صدای شکستن این شیشه
رو نمیشنوه .. مگه صدا .. نمیدونم مدام میشکستم و فقط خدا بود که منو دوباره خمیر میکرد و
یک شیشه جدید میساخت .. اما دل بازیافتی که دل نمیشه.. میشه؟
شیشه ای که منو میساخت انقدر بازیافت شد که دیگه رنگش تیره شد.. کدر شد
سخت شد یا شایدم سنگ شد
حالا این من .. این شیشه ای که سنگه .. این منه که دیگه نمیشکنه..
امروز من دارم شکستن کسانی رو میبینم که روزی عزیز ترینم بودن بهترینم .. نازنینم
اما دیگه صدایی ندارم .. اخه تو از سنگ صدا شنیدی ؟
میترسم .. میلرزم .. میرنجم .. میگریم اما کاری از این تن رنجور ساخته نیست
باور کن !
باور کن تلافی نمیکنم .. باور کن دوستتان دارم و شاید دوستت دارم
اما نمتوانم بهترین
شاید روزی برسد که من بازیافتی را ببرند به اصلم .. اونجایی که از نو میسازن
یک من تازه .. شاید صیقلم دهند .. شاید تو هم باشی
اما میدانم این منی که من است دیگر هیچ ندارد که به تو تقدیم کند
مرا ببخش..
میدانم که میبخشی همچون منی که بخشیدم