دل تنگ
مي دونم بعدِ رفتنِ من مي موني تنها و دل شكسته
اما خيالي نيست تو بگو اون كه رفته ديگه رفته
وقتي با تو بودم ، من بودم و تنهايي و اين دلِ تنگ
تو كه فكر نكردي به اين دلِ تنهاي تنگ
اما من يه يادگاري دارم برات ، كه هرگز نشي تنها و دل تنگ
بشين يه گوشه دفترِ غم و غصه منو نگاه كن
برگهاي آبيشو ورق بزن اسم منو صدا كن
خط به خط حرفِ دلم ، اشكِ چشم ، رو تن خسته دفترم نشسته
تنهاييهام با خيالِ تو ، رو برگهاي نازكش گل بسته
رفتنِ من ، آمدنِ دفترِ من ، همش خاطره من با خيال تو
ميرم ، مراقبش باش تا نشي مثل من تنها و دل تنگ
دفتر تنهاييهام يه يادگاريه برات ، ناز گلِ من
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 1:51 توسط هديه
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...