گفتي سرتو بذار رو شونه هام تا برات قصه بگم

   اول قصه من بودم و تو

   فكر ميكردم قشنگترين قصه ي دنياست

   فكرميكردم سرمو روي محكم ترين شونه گذاشتم

   فكرميكردم اميدم هيچ وقت نااميد نميشه

   تو گفتي ومن گوش دادم

   قول دادي پايان قصه بازهم من باشم وتو

   اما هميشه پايان راه ناپيداست

   مثه هميشه اين من بودم تنها وبي كس

   وتو با اون همه ادعاي دوست داشتن يه قصه ي ديگه رو شروع كرده بودي

   پايان قصه هاي من هميشه سياه بود

   آخر بي انصاف من جاي خاليت را با كدام گلهاي پاييزي پر كنم

   به خاطر شكستن عهدها وپيمان ها نميبخشمت

   به خاطراشكهايي كه سوي چشمانم را برد نميبخشمت!