قصه ي تلخ!
گفتي سرتو بذار رو شونه هام تا برات قصه بگم
اول قصه من بودم و تو
فكر ميكردم قشنگترين قصه ي دنياست
فكرميكردم سرمو روي محكم ترين شونه گذاشتم
فكرميكردم اميدم هيچ وقت نااميد نميشه
تو گفتي ومن گوش دادم
قول دادي پايان قصه بازهم من باشم وتو
اما هميشه پايان راه ناپيداست
مثه هميشه اين من بودم تنها وبي كس
وتو با اون همه ادعاي دوست داشتن يه قصه ي ديگه رو شروع كرده بودي
پايان قصه هاي من هميشه سياه بود
آخر بي انصاف من جاي خاليت را با كدام گلهاي پاييزي پر كنم
به خاطر شكستن عهدها وپيمان ها نميبخشمت
به خاطراشكهايي كه سوي چشمانم را برد نميبخشمت!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 3:56 توسط هديه
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...