يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره

روزي كه كسي سراغت نميگيره

روزي كه ميدوني من كيو چي بودم

روزي كه از نبودنم غصت ميگيره

باشه خوبم از كنارت ساده ميرم

با وجود اين كه ميدونم ميميرم

به خدا به  خدا قدرمو ميدوني يه روزي

روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم

قدرمو ميدوني يه روز

يادم ميوفتي شب و روز

صدام تو گوشت مي پيچه

مثل يه آه سينه سوز

حسرت يك لحظه نگام

دلتنگ ميشي بدجور برام

اون روزا دور نيست به خدا

حتي به خوابت  نمي يام

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره

اسم من از توي لحظه هات نميره

ديگه نيستم اون شباي پر ستاره

وقتي كه دلت بهونمو ميگيره

اما اون روزا خداكنه نباشن

نشنوم از رفتن من غصه داري

من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه

واسه گريه شونه هامو كم مياري

 

شاید اشتباهه

شاید اشتباهه

اما عاشقا دروغ می گن 

 آدمهای مهربون و با وفا دروغ می گن 

 اونا که می گن تا همیشه دیوونتن 

 بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن 

 اونا که میان به این بهونه ها 

 از توی شهر قشنگ قصه ها 

 دروغ می گن 

 اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده 

 به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن 

 اونا sکه با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن ...

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو...

نمی دونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو...

چرا تو اول قصه همه دوسم دارن...

وسط قصه میشه سربه سر من می زارن...

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن...

میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم...

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه خراب بشه...

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه...

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی...

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی...

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم...

میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم...

ولی با همه این حرفا باز منم مثل اونام...

یه دروغ گو میشم و همیشه ورد زبونا...

یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم...

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم...

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره...

                 توی دنیا اصلا عشقی وجود داره…؟ 

نشاني

من نشاني از تو ندارم...

اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي ش!

کلبه غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهاي رنگي ام!

درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

حرير غمش را کنار بزن!

مرا مي يابي...

 

قسمت نشد ببینمت خدا نگهداری کنم
فرصت نشد بمونمو از تو نگه داری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام
اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درده برام
گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن
چی کار کنم مسافرم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی میمیرم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی میمیرم
نامه رو تا تهش بخون
گریه نکن نکن
طاقت بیار نامه رو خط خطی نکن
دو جمله هم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام نامه میزارم و میرم
نه
قسمت زندگیم اینه
به کی بگم مسافرم
سهم من از تو دوریه
تو لحضه های بی کسی
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی میمیرم
همیشه زنده میمونن
با یاد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم اشگ ها چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصتم
خاطره هام پیشت باشن
تموم خاطرات خوش
خدانگهدارت باشه

خدایا

خدایا خسته ام خسته تر از آنچه تو می دانی ...

نالانم نالانتر از آنکه تو دیده ای ...

پریشانم پریشانتر از انکه تو می شناسی ...

 و تشنه ام تشنه تر از هر تشنه که سیراب کردی ...

هرگز فکر نمی کردم چنین شود ...

هرگز فکر نمی کردم که روزی چنین درمانده شوم ...

هرگز فکر نمی کردم که روزی چنین خسته و ناتوان شوم ...

ای دل ویرانه ای دل خسته ای دل سوخته شاهدم

شاهدم که چگونه فنا شدی چه ها که بر سرت نیامد چه دوری ها که نکشیدی چه اشکها که نریختی................

.....

امروز رفتم امامزاده

خدا را دیدم

آنجا بود

نشسته بود و به هر کس هرچه می خواست می داد

رفتم جلو دستانم را دراز کردم

کمی نگاهم کرد

انگار دلش برایم می سوخت

اما دست خالی رهایم کرد

خیلی عصبانی شدم

دلم گرفته بود

سر خدا داد کشیدم

هوار زدم

طلبکارانه تمام حرفهایی را که ته این دلم مانده بود گفتم

اما خدا سکوت کرده بود و می نگریست

از اینهمه بی تفاوتی غیضم گرفت

دستانم را مشت کردم و تا آنجا که قدرت داشتم

مشتهایم را روی قلب سنگی اش کوبیدم

آنقدر کوبیدم که بغضم شکست و افتادم روی پاهایش

زار زدم آنقدر زار زدم که ناله های بی امانم به ضجه تبدیل شد

.

.

.

آرام تر که شدم خوابم برد

آغوش او جای امنی بود

خوابیدم تا برای همیشه خواب تو را ببینم

دیگر هیچ چیز نخواستم

خدا لبخند می زد ...

من باید مرده باشم !!!...

امروز می خوام باتو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته

ودلشكسته ازتقدیرم

امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد.

امروزكه موج نگاهم دركوچه باغ های دلم سرگردان است

راستی یادت می اید كه گفتی تاابدمرادر الاچیق محبتت محبوس می كنی

یادت می اید گفتی تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی

بس چه شد كه غریب وتنها رهایم كردی

دلم می خواهد بروم ودر وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم

بروم نمی دانم كجا اما می خواهم درانتهای این جاده ی تاریك در انتظارت

بمانم

خوب من فانوس نگاهت را از من دریغ مدار.

خسته...

دگر فلب من خالیست. خالی از یک رویا، از یک هوس، از یک عشق

یک ارامگاه که من در ان بالای سر سنگ گوری نشستم. می دانم که در ان شوق ارمیده است. تمام ان شوق هایی که هر بار که می دیدمت انها را در قلک کوچکم می انداختم تا روزی تو را حیران کنم. همان هایی که در قلب پر مهرم جمع می کردم. همان هایی که یک اقیانوس میان ما فاصله می انداخت و مرا مجبور می کرد جزر و مد ان را به جان بخرم و سیلی روزهای خروشانیش را تاب بیاورم. پس ان روزهای افتابی چه شد که عکس خورشید درخشان تر از همیشه بود ، که افسون چشمان من در شب های مهتابی خواب را از چشمانت می ربود. سر بر سینه ام می گذاشتی، من سرا پا سکوت بودم. لال بودم. بی تحرک بودم. تنها دور گردن تو دستان من حلقه می زد. چه رویای محالی...

 امروز من در بالای این گور نشستم و هر لحظه دنبال جسدها نبش قبر می کنم، همان هایی که با من مفهوم داشتند. همانهایی که مردم انها را هر روز در بازار با دانایی مبادله میکنند. همان مردمی که صبح در یک نقطه زندگی تکراریشان زا شروع می کنند و شب در همان نقطه به خلوت و تنهایی نکبت بار خودشان پناه می برند

چرا من رویا ندارم ، چرا من هوس ندارم . پس مرد چه می شود؟ جایش در زندگیم خالیست. اما من یاد می گیرم که جای خالی یک غریبه یا شاید یک اشنا را ارج بنهم، با ان خو کنم اما از حقیقت بپرهیزم.

با این حال پاسبان هر نیمه شب خبر یک عشق قریب را می دهد. من درست از همین می ترسم...

او کیست؟ یک غریبه؟ یک اشنا؟

در سردی یک غروب دل تنها شد


بعد از تو تمام شهربی فردا شد


من بیشتر از من به تو وابسته شدم


تاعشق به جرم پاکی اش رسوا شد


وقتی همه بال و پر عاطفه سوخت


 پروانه به شکل تازه ای معنا شد


در اتش عشق تو ببین سهم مرا


 تو رفتی و دود از دل من بر پا شد  

ای بینوا که فقر تو تنها گناه توست

در گوشه ای بمیر که این راه، راه توست

این گونه ی گداخته جز داغ ننگ نیست

وین رخت پاره دشمن حال تباه توست

در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر

جان میدهی و مرگ تو تنها پناه توست

باور مکن که در دلشان میکند اثر

این قصه های تلخ که در اشک و آه توست

اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه توست

در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا

این شعله های خشم که در هر نگاه توست

 

من

    

برایم مرده ای !!!

برایم مرده ای


کارهایی که تو با من کردی را فراموش نمی کنم اما


  خودت را چرا


خیلی وقت است که از دلم رفته ای

 

به کجا نمی دانم ، شاید قلبی دیگر


مهم بودنت است که دیگر نیستی

 

 

 برو تا روزی که باز تو را ببینم و نشناسم

چون در اوج خواری تو را خواهم دید ، شکسته و ناامید

 دیگر نشانی از خوشی در وجودت نیست

و صورتت سال ها پیر گشته است

 و در آن هنگام من خوشنود از عدم انتخاب تو

خوشبخت و سرحال می گردم


و قول می دهم دیگر نمی شناسمت

 حتی اگر شناختمت به روی خود نمی آورم

نمی بخشمت ....

 بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ....

بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی ....

 نمی بخشمت ....

بخاطر دلی که برایم شکستی .... ..

 بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....

 نمی بخشمت ....

بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی .....

 بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

ولی می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

اي دل من

 

هر چند که  از سنگ تورا ساخته اند

یکروز تو هم می شکنی ای دل من...

 

بياد بسپار

من نگفتم خدانگهدار
يادت هست؟
من هيچ وقت نگفتم خدانگهدار
حتي امروز كه روز جدائي ماست...
باز هم نميگويم خدانگهدار!

ميدانم ...
هيچ گاه وعده ديدار و سلامي گرم
حتي
سرد ترين سلام عالم ، ميان ما نيست
اما
اين را بياد بسپار ،
باز هم نميگويم خدانگهدار !

اگر چه روي ترا نديدم هنوز
بدان
روزي با خالي ترين دستها
دو چشم نگران و قلبي لرزان مرا خواهي ديد!
و مرا چون من
نه از رويم ، از " قلبم " خواهي شناخت
ديگر آنروزبرايت دير است .
و چه زود براي من !؟
شايد... ؟
 شايد ... آنروز بگويم خدانگهدار !
ميدانم آنروز روز جدايي ماست
اين را بياد بسپار .

زندگي

زندگي گاهي گريه س گاهي خنده

گاهي بازنده يي وگاهي برنده

زندگي گاهي عشقو گاهي نفرت

گاهي اميد گاهي حسرت

گاهي افتادنو موندنو بريدن

گاهي وقتا پر گشودنو

پريدن

زندگي مثل يه سقفه

تو هجومه بي پناهي

زندگي عشقو محبت

كندن از مرگو تباهي

زندگي مثل يه جنگه

تنها جنگي كه قشنگه

تو نبرد زندگي عشق حكم تفنگه

تنهایی

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...


تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...


تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

 
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...


تنهايي را دوست دارم زيرا....

 

:
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

دختر ماه آبان

همیشه سلام...

ای همیشگی
دل به هیچ واژه ای نبسته ام
باز هم تویی
که می پرستمت
تولدت مبارک
شب ِ تولد ِ توئه  ، میلاد هر چی خاطره
روزی که غیر ممکنه ، هیجوری از یادم بره

دختر ِ ماه  ِ آبان ، غزل تر از ترانه
وسوسه ی  یه سیبی ، شیرین و عاشقانه
لبات ِ انار ِ بوسه ، چشات یه کهشکونه
مخمل ِ ناز ِ دستات ، ململ ِ آسمونه
طعم ِ قشنگ ِ بوسه ، عطر ِ نجیب ِ آغوش
منو دوباره حس کن ، نذار بشم فراموش
گیراتره نگاهت  ، از پونه های وحشی
جسارت ِ چشامُ ، می خوام بهم ببخشی
دختر ِ ماه  ِ آبان ،  یه بوسه مهمونم کن
فقط تو با یه چشمک ، ستاره بارونم کن
بذار که قطره قطره ، سر بکشم  لباتُ
این شبا بی ستاره ست ، ازم نگیر چشاتُ
شیطون و پر هیاهو ، چشات چشای آهو
پیش تو کم میارم ، پری شهر جادو
می خوای نشون بدی که ، سردی و سخت و لجباز
با همه ی غرورت ، من که دوست دارم باز
فقط میخوام که یکبار ، باور کنی دلم رُ
آخه من از تو دارم ، خوابای خوشگلم رُ
دختر ِ ماه  ِ آبان ، قشنگ روزگاری
تو دست ِ زرد ِ پاییز ،  جوونه ی بهاری

دنیا از بیکران وجودت هیچ نمی خواهم

هیچ

فقط گوشه ای خالی از حضور آدمیان به من ببخش !

بگذار تادراین کنج تنهایی ، پیکر زخم خورده ام

را با اشک غسل دهم ..

بگذار خود مرهمی بر زخمهایم نهم

خود تیمار دار خویش باشم

بی هیچ هراسی از دستی نامرد که از آستین دوستی برآید

و چهره ام را با ناخن خیانت بخراشد

میخواهم تنها برای یک بار آسوده چشمان بی اعتمادم

را بر هم نهم دوست میدارم سربر بالش دستانم بنهم

ازتو هیچ رویایی نمیخواهم

بگذار رنگ خوابهایم نیز فقط سیاهی باشد وتنهایی

دیگر ازاینهمه رنگ خسته ام ..

حتی در پس سفیدی نیز به سیاهی رسیدم

سایه ام را با خود نخواهم برد

حتی نامش لرزه بر اندامم می افکند

واویی را به خاطرم می آورد که میگفت

سایه ام خواهد بود

حتی زمانی که افتاب نباشد

وروزی سیاهی این سایه مرادرخویش فروبرد

روزی که مرادر شهرسایه ها تنها رها کرد و ازجنس نور شد

درست زمانی که فقط سایه دیدن را به من آموخته بود

من از لطافت سایه

ازهمراهی وازسکوت سایه هم بیزارشدم ...

دستان زودباورم نور را به آشنایی طلبیدند

واو ازجنس نور چشمانم را روشنی بخشید

آنچنان در روشنای وجودش گم گشتم که وقتی

در ظلمت تنهایی رهایم ساخت

هنوز چشمانم به دیدن سیاهی عادت نکرده بود

وقتی عطر وجودش را در گلی خوشرنگ

به نظاره نشستم وسرمست گشتم

بیدرنگ خار خیانت را برچشمانم نشاند تا بازهم

سیاهی میهمان چشمان زودباورم باشد

دیگر از جنس سیاهی ام

از رنگ شب

گوشه ای دنج از دنیا میخواهم

ازمن دوری کنید که جز خیانت نمیدانم

وجزسیاهی رنگی نمی شناسم

وجواب دوستی هارا با دشنه نامردی ودشمنی

پاسخ خواهم داد

نه دنیا این کنج خلوت را از من بازستان

ومرا به گورخویش رهنمون باش

میخواهم همینگونه ساده بمیرم ...

سیاه باشم ولی خائن نه !

هرگز !