يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره
روزي كه كسي سراغت نميگيره
روزي كه ميدوني من كيو چي بودم
روزي كه از نبودنم غصت ميگيره
باشه خوبم از كنارت ساده ميرم
با وجود اين كه ميدونم ميميرم
به خدا به خدا قدرمو ميدوني يه روزي
روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم
قدرمو ميدوني يه روز
يادم ميوفتي شب و روز
صدام تو گوشت مي پيچه
مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام
دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزا دور نيست به خدا
حتي به خوابت نمي يام
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره
اسم من از توي لحظه هات نميره
ديگه نيستم اون شباي پر ستاره
وقتي كه دلت بهونمو ميگيره
اما اون روزا خداكنه نباشن
نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه
واسه گريه شونه هامو كم مياري


.jpg)

بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...