در مراسم تدفين خودم شركت ميكنم

دريغ از يك شاخه گل بر مزارم

تنها مي ايستم

به تماشاي سكوت درختان

و شنيدن هياهوي باد

كسي نيست

جز خودم

جز تپيدن شقيقه ها

جز تازيانه ثانيه ها

جز تاريكي در هم پيچيده افق

جز لرزش پاها بر سستي خاك

جز هيچ كس

نه دستي بر دست

نه دستي بر شانه

نه نوري در خانه

نه شوري در ميان

نه عشقي در نهان

هيچ آري پر از هيچي

عظمت اين هيچي

مرا ميترساند

مي لرزاند

ميگرياند

پوكم ميكند

اره ام ميكند

خوارم ميكند

مي خراشد م

به شدت آگاهم ميكند

كجاست بي هوشي

كجاست فراموشي

خاموشي خودكشي

حتي مرگ هم نابودي نيست

كجاست نابودي مطلق

رهايي از امتزاج

رهايي

رهايي

رهايي