حرف دل....
غمی دارم در دل
که شاید نتوان با کس گفت
نتوان گفت از این قصۀ پر درد،
قصه ای پر از اندوه،
دلم گرفته از این غم،
فکر میکنم و میگویم آه...
طاقت دوری ندارم
توان تحمل هم ندارم
ذره ذره آب میشوم و دمی بر نیارم.
فکر میکنم ....
5 سال............
60 ماه........................
1800روز..........................
باز فکر می کنم.......................
دوستش دارم.
برای دوست داشتن هدف دارم.
خدایا ،
غمم را با که گویم که نیست،
جز تو شنوایی که بشنود جز تو بینایی که اشک مرا بیند
تو مرا میفهمی
کمکم کن..........
که بیشتر از هر زمانی محتاجم.
عشقی که در دل دارم « ع ش ق »
عشق .......
خدایا کمکم کن.
مگر اشک مرا نمیبینی؟
مگر غم مرا نمیبینی؟
خدایا تو را دارم
دوستت دارم.
به درگاهت آمدم....
شانه هایی پر محبت میخواهم
نمیدانم...
نمیدانم...
پرِدردم، پر اندوه
فریاد،فریاد، فریاد
آی مردم
گوش کنید...
دوستش دارم
گوش کنید، صدایی می آید، گوش کنید...
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...