رنـــگِ نـــگـــات از اوّلــم خــیلی منو تکون نداد
دستایِ سردِ تو به من حسِّ خوشِ جنون نداد
به هر کی گفتم که شاید یه روزی مال من بشی
رویِ خوشــی به مـــن و انتــخابِ من نشون نداد
از اوّلـــم دیــده بــودم تـوُ چشمِ تو وفــا نبود
همش با دیگرون بودی حـواسِ تو به ما نبود
بـی هــوا هــر وقــت اومدم از راه دور ببینمت
دیدم که لبخندایِ تو هیچ کدومش به جا نبود
از اوّلـم محبّتـــام تــُو قــلـبِ تــو اثــر نــداشت
نصیحتام هیچ کدومش روی کارات ثمر نداشت
قــولــا و وعـــده هـای تو یه طبلِ پوچ و خالی بود
دوسِت دارم گفتنِ تو هیچی نداشت پوشالی بود
خــدا رو شُــکر که قلــبِ مـن اون دلِ سنگتو شناخت
خـوب شد که قلبِ عاشقم هستیشو پیشِ تو نباخت (شک دارم!)
دُرُست مث تقویمی که عوض می شه سر بهار
میندازمت یه گوشه و دیگه میزارمت کنار
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت 2:30 توسط هديه
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...