خسته...
دگر فلب من خالیست. خالی از یک رویا، از یک هوس، از یک عشق
یک ارامگاه که من در ان بالای سر سنگ گوری نشستم. می دانم که در ان شوق ارمیده است. تمام ان شوق هایی که هر بار که می دیدمت انها را در قلک کوچکم می انداختم تا روزی تو را حیران کنم. همان هایی که در قلب پر مهرم جمع می کردم. همان هایی که یک اقیانوس میان ما فاصله می انداخت و مرا مجبور می کرد جزر و مد ان را به جان بخرم و سیلی روزهای خروشانیش را تاب بیاورم. پس ان روزهای افتابی چه شد که عکس خورشید درخشان تر از همیشه بود ، که افسون چشمان من در شب های مهتابی خواب را از چشمانت می ربود. سر بر سینه ام می گذاشتی، من سرا پا سکوت بودم. لال بودم. بی تحرک بودم. تنها دور گردن تو دستان من حلقه می زد. چه رویای محالی...
امروز من در بالای این گور نشستم و هر لحظه دنبال جسدها نبش قبر می کنم، همان هایی که با من مفهوم داشتند. همانهایی که مردم انها را هر روز در بازار با دانایی مبادله میکنند. همان مردمی که صبح در یک نقطه زندگی تکراریشان زا شروع می کنند و شب در همان نقطه به خلوت و تنهایی نکبت بار خودشان پناه می برند
چرا من رویا ندارم ، چرا من هوس ندارم . پس مرد چه می شود؟ جایش در زندگیم خالیست. اما من یاد می گیرم که جای خالی یک غریبه یا شاید یک اشنا را ارج بنهم، با ان خو کنم اما از حقیقت بپرهیزم.
با این حال پاسبان هر نیمه شب خبر یک عشق قریب را می دهد. من درست از همین می ترسم...
او کیست؟ یک غریبه؟ یک اشنا؟
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...