دگر فلب من خالیست. خالی از یک رویا، از یک هوس، از یک عشق

یک ارامگاه که من در ان بالای سر سنگ گوری نشستم. می دانم که در ان شوق ارمیده است. تمام ان شوق هایی که هر بار که می دیدمت انها را در قلک کوچکم می انداختم تا روزی تو را حیران کنم. همان هایی که در قلب پر مهرم جمع می کردم. همان هایی که یک اقیانوس میان ما فاصله می انداخت و مرا مجبور می کرد جزر و مد ان را به جان بخرم و سیلی روزهای خروشانیش را تاب بیاورم. پس ان روزهای افتابی چه شد که عکس خورشید درخشان تر از همیشه بود ، که افسون چشمان من در شب های مهتابی خواب را از چشمانت می ربود. سر بر سینه ام می گذاشتی، من سرا پا سکوت بودم. لال بودم. بی تحرک بودم. تنها دور گردن تو دستان من حلقه می زد. چه رویای محالی...

 امروز من در بالای این گور نشستم و هر لحظه دنبال جسدها نبش قبر می کنم، همان هایی که با من مفهوم داشتند. همانهایی که مردم انها را هر روز در بازار با دانایی مبادله میکنند. همان مردمی که صبح در یک نقطه زندگی تکراریشان زا شروع می کنند و شب در همان نقطه به خلوت و تنهایی نکبت بار خودشان پناه می برند

چرا من رویا ندارم ، چرا من هوس ندارم . پس مرد چه می شود؟ جایش در زندگیم خالیست. اما من یاد می گیرم که جای خالی یک غریبه یا شاید یک اشنا را ارج بنهم، با ان خو کنم اما از حقیقت بپرهیزم.

با این حال پاسبان هر نیمه شب خبر یک عشق قریب را می دهد. من درست از همین می ترسم...

او کیست؟ یک غریبه؟ یک اشنا؟