هر شب
هر شب
فندکم را چک می کنم
تعداد سیگارهای داخل پاکت را
یک به یک شمارش می کنم
خوش ندارم
حسرت کامی بی سیگار
تا صبح
بر روحم بماند ...
دردهایم را
از انتهای دل نداشته
بیرون می کشم ...
هر شب
در آرامش تاریکی
سینه خسته ام را
با فریاد های پس انداز شده
بیرون می کشم
دست میکشم بر رویشان
و حیفم میآید از فریاد !
فریادها را می خورم
و جایشان
نجوا و سکوت سر میدهم ...
هر شب
به ماه نگاه می کنم
ماه با چشمهایش
برای چشم هایم
لالایی سر میدهد
و من
بغض های خورده
بغض های کال
بغض های تا همیشه بی قرار
را
از گلو
بیرون می کشم ...
هر شب
تاب می خورم
بین زمین و آسمان
و گنگ
در حیرتم
که اهل کدامیک هستم
زمینی یا آسمانی ! ...
هر شب
برای خودِ از همه بیگانه
بساط پهن می کنم
و تنهایی ام را
مزه مزه می کنم
هر شب ! ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 4:17 توسط هديه
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...