به دیدارم بیا هر شب"

در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشن تراز لبخنند"

 

از آن روز می ترسم

که در سرمای سخت کوهستان

بمیرد روزگار گرم ما

من از سرما نه؛

ولی از ماندن،ماندن بی هیچ می ترسم

چرا باید بمانیم؟

گرچه می دانی و می دانم که باید رفت

چرا باید نخوانیم؟

گرچه می دانی و می دانم که باید خواند.

چرا از راه می ترسیم؟

گرچه می دانیم باید رفت؟

چرا باید از آن صخره

و از آن بوران شوم دره

که می لولد اندرونش ترس، ترسید؟

تو می دانی!

صدای خشمناک باد و آواز شوم مرغان سیه

درون کوه بارها می پیچد

و رهروان را

گرچه مردند، می ترساند

 

تقدیم به تو!

و مشتاق خواندن اشعارت هستم....