به دیدارم بیا هر شب"
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشن تراز لبخنند"
از آن روز می ترسم
که در سرمای سخت کوهستان
بمیرد روزگار گرم ما
من از سرما نه؛
ولی از ماندن،ماندن بی هیچ می ترسم
چرا باید بمانیم؟
گرچه می دانی و می دانم که باید رفت
چرا باید نخوانیم؟
گرچه می دانی و می دانم که باید خواند.
چرا از راه می ترسیم؟
گرچه می دانیم باید رفت؟
چرا باید از آن صخره
و از آن بوران شوم دره
که می لولد اندرونش ترس، ترسید؟
تو می دانی!
صدای خشمناک باد و آواز شوم مرغان سیه
درون کوه بارها می پیچد
و رهروان را
گرچه مردند، می ترساند
تقدیم به تو!
و مشتاق خواندن اشعارت هستم....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۷ ساعت 4:35 توسط هديه
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...