آخر دنیا
آیا به آخر دنیا ایمان داری
من عمیقا دارم
چون آن روز را خودم برایت می سازم
روزی که تو با همه بدی هایت
به انتهای راه می رسی
در انتهای زندگی
در آن روز تلافی می کنم
تمام درد و رنجی که به من تحمیل داشتی
در آن روز برای پاک شدن چیزی نخواهی داشت
جز اشک به حرمت گریه های من
هر لحظه آرزوی مرگ خواهی کرد
روزی که باز مرا جلوی خویش می بینی
مغرور و سربلند
اما مثل همیشه بی دفاع نخواهم بود
در آن روز من قوی تر از هر زمانم
برای آن روز آماده شو
آن روز همین فرداست ، همین امروز
و از امروز هر روز برای تو آخر دنیاست
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 0:24 توسط امير
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...