در و غگو
به درو غ بهم نگو
که فقط منو میخوای
حالا من خو ب میدونم
که دلم رو نمی خوای
تو یه بازیچه می خوای
من نشد یکی دیگه
مو ندن و رفتن من
فرقی هم داره مگه
باز درو غ پشت دروغ
باز خطا پشت خطا
رو تو کم کن بی حیا
حیف از این دل به خدا
به دروغ بهم میگی
یه دنیا عاشقمی
ولی فردا نشده
میری سوی اون یکی
تو خیا ل کردی که من
خو ابمو نمی بینم
هر چقدر بپیچو نیم
من به دل نمی گیرم
باز درو غ پشت دروغ
باز خطا پشت خطا
رو تو کم کن بی حیا
حیف از این دل به خدا
اینم از خط و نشون
چیزی نیست میو نمون
بازی بسه بی وفا
یکی نیست که راهمون
من میرم سوی خو دم
تو برو با دیگرون
واسه تنهایی من
نه نشو دل نگرو ن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 7:1 توسط هديه
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...