بانوی شهریور
بانوی شهریور و شعر ، قشنگِ تابستون ِ داغ
خورشید لحظه های من ، تو کوچه های بی چراغ
شاپرک ِ باغ ِ غزل ، زنبورک شهد و عسل
بذار که از باغ چشات ، گل بچینم بغل بغلآهوی چشمای سیاه ، ای گل محبوبه ی شب
نگاه این غریبه رّ قابل دونستی چه عجب !
بانوی شهریور و شعر ، رو دست سرد من بخواب
موهاتّ از رو صورتت ، کنار بده بهم بتاب
بشین کنار دست من ، تا دل بدیم دل ببازیم
با حرفای خوب و قشنگ ، یه عشق تازه بسازیم
دست بندازیم گردن هم ، آتیش بگیریم دوتایی
با بوسه آهنگ بسازیم ، برای شعر لالایینفسامونو رج کنیم ، چشمامون خواب ببره
سر بذاریم رو دست هم ، حالا که دیگه سحره
خروس خون صبح که رسید ، پنجره ها رّ وا کنیم
دس بکشیم به شیشه ها ، زندگی رّ صدا کنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 2:43 توسط هديه
|
بعضي وقتها آدم خسته ميشه از اينکه توي روز ، بايد اونجوري باشه که ديگران ميخوان ، که بهش گير ندن ، به خاطر اونها بخنده ، به خاطر اونها خودش رو ناراحت نشون بده ؛ کاش اونهايي که اين انتظارا رو ازش دارن براش مهم بودن ، اون موقع لااقل بدون اينکه خسته بشه از اين وضع اين کار رو ميکرد ... ولي وقتي آدم افتاده باشه بين يه سري نارفيق - که فقط تا وقتي لازمت دارن باهات مي مونن - دلش ميگيره و وقتي که ديگه شب ميشه ... خودش مي مونه و خودش ... ديگه کسي باقي نمي مونه که آدم بخواد به خاطرش فرد ديگه اي باشه ... تو بعضي از اين مواقع ، ميشه که عزيزترين کس آدم ، عشق آدم ، پيشش نباشه ، که آدم حرفاشو بهش بزنه و خالي بشه ؛ تو اين جور وقتا بهترين کار اينه که آدم پناه بياره به خونه اي که شايد کوچيک و ناپايدار ، ولي خودش براي خودش ساخته ... اين وضع منه ... وقتي دلم ميگيره ، هميشه سعي ميکنم با کسي که از ته دلم دوستش دارم و واسم تو دنيا دومي نداره درد دل کنم ؛ ولي وقتايي که اون نيست ، نميشه نشست و به ديوار گفت ... لااقل ميشه اينجا نوشت ... که شايد يه رهگذري هم بياد و بخونه و بره ... که شايد شنيده بشه حرفي که اگه تو سينه بمونه آدم رو ميخوره ...