تو بر نمیگردی و من هنوز هم کوچه ها را با پاهایم لمس میکنم...

دست هایم را به دیوار ها میکشم...

زخمی میشوند...

خون هم میچکد..

آیا هنوز هم به فکر برگشت نیستی؟!

حتی اگر تا سپیده دم با پاهای برهنه روی آسفالت های تهوع آور بدوم؟!..

تو می آیی...به نجات من..